نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
تبلیغات نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
چقدر زود دیر می شود گاهی
حسین ابراهیمی (الوند) دوشنبه شب، در سن ۵۶ سالگی درگذشت.
به گزارش ایسنا، حسین ابراهیمی (الوند) از فعالترین مترجمان عرصهی ادبیات كودك و نوجوان و عضو مؤسس انجمن نویسندگان كودك و نوجوان بود، كه آثار بسیاری را به فارسی ترجمه كرده است.
او كه در سالهای اخیر، مسؤولیت خانهی ترجمهی كودك و نوجوان را عهدهدار بود، در سالهای فعالیت خود توانست زمینهی ترجمهی بیش از یكصد اثر ایرانی را برای حضور در عرصههای بینالمللی فراهم كند و كتابهای بسیاری را در زمینهی رمان نوجوانان از زبان انگلیسی به فارسی برگرداند.
از جمله آثار ابراهیمی میتوان به «اودیسه»ی هومر، «خرسی به نام یكشنبه»، «ماهی»، «لاكپشت پیر»، «آخرین گودال»، «موش كوچولو»، «صلیب سربی» و «رؤیای بابك» اشاره كرد.
راهی به هر گریز
من در این حوالی نقش مردی را بازی می کنم که نقش نمی داند.زنم شعر است"وقتی که چشم می بندی همه فلسفه در چشمان تو رقم می خورد/خوشا اندیشدنی که بر من بیاغازی/بانوی آبی!و گاهی گم و پیدا می شوم.وقتم در بی وقتی تلف می شود.گاهی یک شهر را می نویسم و با زنم در خیابان های آن قدم می زنیم.ما برای رسیدن به مقصد منتظر نمی مانیم.مثلن من یا می نویسم تاکسی و سوار می شویم یا نه حتا بعضی وقت ها مقصد را می نویسم. خندان گذر می کند از حادثه مردی.چند وقت پیش که گنج را در خرابه جستجو می کردم توی کتاب دست دوم فروشی میدان انقلاب کتاب"در جنگ باد"نصرت رحمانی را خریدم.با تصویر مردی که تکه هایش را باد می برد و نیزه و سپرش بر زمین رها بودند.مرد شکست.بی اختیار با دیدن این تصویر یاد این شعر رحمانی افتادم:
وقتی صدای حادثه خوابید
بر گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید اما...شکست خورد.
کتاب خوبی است برای باز کردن قفل دوری از ادبیات:باید به قفل ها بسپاریم/با بوسه ای گشوده شوند.دل نوشته ای در کمال احتیاج به مخاطب.خواننده عزیز لطفن مرا ورق بزن.خلاصه گفته باشم:هستم به هر جهت.بازهم دارم می روم و دست تکان می دهم:این گونه که من دست تکان می دهم/ گوئی مرا برای وداع آفریده اند.
هنوزم نمی تونم این کتابو فراموش کنم.گیجم،منگم.با یکی از بچه هاهم دربارش حرف زدیم ولی من قانع نشدم که همه چیز با یه صحبت تمام شد.من حداقلش یه روز با شخصیت ها و آدم های این رمان زندگی کردم با فکراشون کلنجار رفتم،جاهای که اونا بودن منم بودم.پس نمی تونم به همین راحتی فراموششون کنم.نمی تونم بگم:آقای ژوزه بی خیال برو دنبال سجل بازیت بذار ما هم زندگی کنیم.آره ژوزه،همه چیز زیر سر این لامصبه.هم نویسنده بوده تو دنیای ما آدم ها نشسته کتابو نوشته و هم خودش شده شخصیت کتاب.اونم شخصیت اول که هر چقدر بشکافیش بازم اون ته یه چیزی برا نگفتن می مونه.همه حقیقت این کتاب رسیدن به پاسخ این پرسشه:زندگی یعنی چی؟حالا که من مخمورم ،بی تابم برا نوشتن یه نامه به تو که منی یا هر کس دیگر می
نویسم.
سلام ژوزه عزیز می دانم هر چه درباره ات نوشته اند نتوانسته اند حق مطلب تو را ادا کنند همانطور که من نتوانستم تورا آنطور که باید و شاید به جماعت رادیو شنو بفهمانم.خدای تو را به خوبی می شناسم.گوشت را بیاور یک دیوانه به تمام معنا است فقط زنجیر ندارد و له له.منم مثل تو توی بایگانی ها کار کردم.مثل تو دوست داشتم از زندگی رفیق رفقا سر در بیارم.راستش مثل تو عاشق پر و کاکل آدم با نام ها نیستم.می دانم چه حالی داشتی وقتی برگه شناسه ناشناسی دستت افتاد.حالا چرا یه زن.این را همه مان می دانیم ما جماعت آدم ها چه زنمان و چه مردمان دنبال زن می گردیم.انگار زن یک حقیقت گنگ و گم برای همه ادوار تاریخ بشریمان است.برگه شناسه را برداشتی و سریش شدی که الا و بالله یا صاحبش را پیدا می کنی یا....نویسنده ات هم آدم با حالی است.کله اش پر از فکر است.همین ژوزه ساراماگوی خودمان را می گویم.نامرد یک راست می رود سراغ جنبل و جادو.مثلاً سقف را هم کلام تو می کند تو هم روده درازیت با سقف شروع می شود و سقف هم خودش را راه به راه تحویل می گیرد که بله ما زیاد حالیمان می شود چون ما سقفیم.پیش خودمان باشد سقف بد جور توی این داستان به دلم نشست.الان هم سقف به من کمک می کند تا این نامه را برایت بنویسم.بعد راه افتادی از در و دیوار مدرسه و خانه مردم بالا رفتی که زن ناشناس را شناس کنی اما ای دل غافل وقتی رسیدی که زن گم شده بود.چقد بد زن دخل خودش را اورده بود.یادم می آید آمدی نشستی روی تختت و به سقف نگاه کردی تا ببینی او چه می گوید اما حضرت سقف بی خیال لام تا کام حرفی نمی زد.برگه های زن ناشناس را انداختی روی میز که یعنی همه چیز تمام شد و گرفتی تا صبح خوابیدی.یادت هست کلمات را نویسنده به سراغت فرستاد که نه اشتباه می کنی آقای سجل احوالی تازه همه چیز شروع شده است.راستش را بی خواهی ما توی هر لحظه مان می میریم و در لحظات جدید تری ظاهر می شویم.درست مثل عکس هایمان.راست می گوید آقای ژوزف من هنوز که هنوز است خودم را دقیق توی آینه نگاه نکرده ام.می ترسم.می ترسم که آدم آن تو جوابم را ندهد و کنفتم کند.می ترسم آدم آن تو یه روح باشد.روح منی که مرده ام.بعد تو راه افتادی دنبال کیفیت زندگی خانم ناشناس که چرا مرده و چطور خودشو کشته.بعد لحظه ای که رفته بودی خانه زن ناشناس را نویسنده گزارش داد.تو همه جا را گشتی و بعد رفتی سراغ کمد و لای لباس های زن ناشناس را بو کشیدی،بوی گل های داودی می داد و گل سرخ.خوب فکر کردی این بو از کجاها می آمد بله اشتباه نکرده بودی.بو آشنا بود از لای پوشه های نو تولدی های بایگانی استشمام می شده.یادت می آید مأمور گورستان چی گفت:برو یه سری به قبر زن ناشناس بزن.بعد تو پرسیدی چرا برای اینکه مطمئن بشم مرده؟بعد مأموره گفت:نه برا اینکه مطمئن بشی اون یه روز زنده بوده.بعد تو هم یه راس رفتی سر قبر اون زن تو قطعه خودکشی ها.شب آنجا ماندی و دم دمای صبح چوپانی آمد با میش هایش که شروع کردن به خوردن گیاهای روی قبر.مترجم کتاب این قسمتو خوب تفسیر کرده.آقا ژوزف اون می گه:آدما که خودشونو می کشن،خدا پرتشون می کنه تو جهنم حدوداً طبقه هفتم.اونجا یه بی نظمی همیشگی حکم فرماس.بعد روح ها می افتن رو خاکو جونه می زنن.می شن یه درخت.بعد یه سری پرنده ها با کله های شبیه آدم می آن برگ خوردن از این درخت ها.درختها عذاب می بینن بعد که فردا قیامت می شه این روح ها دنبال جسمشون می گردن.حالا جسمشون کجاس؟ رو تنه درخت.اونجا آویزونه.روحه هی می ره و می آد اما به جسمش نمی رسه.چرا؟چون قدرشو ندونسته.اونوقت چوپانه از یک راز پرده برمی داره.سرگرمی همیشگیشه.پلاک قبرهارو عوض می کنه.می دونی چرا؟چون اون می خواد روح ها راحت باشن.چوپانه می گه اون خودکشی کرده تا از شر همه راحت بشه.گورستانو ترک می کنی می آی بایگانی.نمی دونم چرا نتونسته بودی حدس بزنی که رئیس همه چیزو می دونه.چون هوای تورو داشته.مرخصی طولانی بهت می داد.اما در عوض تو هم به رئیس و هم به نویسنده کمک کردی که همه چیز توی همه.این حقیقت که زنده ها و مرده ها یکین.رئیس منتظرت بوده اون ازت چیزهای می پرسه.قبل از رفتن می گه که برگه وفاتو بردار پاره کن اونوقت این زن ناشناس بازم زنده می شه.خودمانیم نام و مشخصات زن ناشناس را داشتی اما چیزی نگفتی تا زندگی اون برا هممون کلیت پیدا کنه.آقا ژوزه.نتوتنسته ام هنوز از تو دور بشوم.فعلن می خواهم با این سقف حرف بزنم اگر وقت شد بازم برایت می نویسم.راستش آقا ژوزه همیشه وقت ها یه بوی گندی به مشامم می رسه.بو از خودم نیست چون صد بارم دوش بگیرم باز بو می آد.باید بشینم با این سقف درباره این بو.درباره آدم معروفای کشورم.حرف بزنم.راستی سلام منو به ژوزه ساراماگو برسان و بگو کتاب همه نام ها یش را خواندم و متوجه شدم هنوز چیزای برا خوندن هست.بهش بگو می فهمم اینجا یه جهنم درست و حسابیه با آدم های که شکل شناسنامه هایشان هستند.اما همانطور که خودش گفته هنوز بعضی وقت ها که این بوی گند قطع می شه رایح گل داودی و سرخ به مشام می رسه.
کسی که نمی تواند شخصیت های سقف و ژوزه را فراموش کند
واکمن
واکمن در سال 1355 در یک خانواده متوسط به دنیا آمد.پدر و مادر واکمن تا مدت ها تولد فرزندشان را از همه پنهان می کردند.مردم محله خانواده واکمن مثل مردم همه محله ها علاقه زیادی به یک کلاغ چهل کلاغ کردن داشتند.پشت سر خانواده واکمن چه حرف ها که نزدند: ((بچه شون چرخ دنده هاش دُرس کار نمی کنه))((می گن یکی از سیم های دلِ واکمن کوتاهه باید عمل بشه))((می گن می خوان از سیم برقش ببرن و برا ترمیم اونجا استفاده کنن.))((نه بابا می گن عارضه جسمی داره))((عارضه جسمی نئو، زایده گوشتی داره)).زن و مرد نتوانستند تحمل بیاورند و به ناچار برای این که کسی واکمن شان را مسخره نکند از آن شهر رفتند.مردم درست حدس زده بودند بچه واکمن آن ها با زائده گوشتی به دنیا آمده بود.زائده گوشتیِ واکمن، پسر بچه ای بود که روز به روز با ارتقا واکمن ،بزرگ و بزرگ تر می شد.خانواده برای این که واکمن شان اذیت نشود ابتدا واکمن را در گردن پسر،بعد روی سینه و در آخر روی کمر پسر که حالا مرد جوانی شده بود نصب کردند.وقتی که واکمن آواز می خواند یا حرف می زد،مرد جوان با ریتم صحبت های او به راست و چپ می شد و حتی بشکن هم می زد.زائده گوشتی برایش فرق نمی کرد که این کار را کجا انجام بدهد،توی مترو،توی خیابان یا حتی توی دستشویی.پدر و مادر واکمن تنها خانواده ای بودند که مشکل واکمن شان را از مردم نپوشانده بودند.هر روز مردم واکمنی را می دیدند که با زائده گوشتی از خانه زن و مرد بیرون می آید و طول خیابان را بالا می رفت.همین مسئله باعث شد که بقیه مردم هم به خودشان جسارت بدهند و واکمن هایشان را که بیشتر آن ها زائده گوشتی داشتند توی خیابان های شهر رها کنند.زائده های گوشتی با جنسیت دختر و پسر.از آن روز ها به بعد خیابان ها، کوچه ها پر بود از واکمن هایی که زایده گوشتی داشتند و بدون اینکه کاری به کار کسی داشته باشند می آمدند و می رفتند.خانواده های دیگر هم آرزو می کردند که ای کاش بچه واکمن آن ها هم یک زائده گوشتی داشت.واکمن مثل فیلم های هندی به دانشگاه آزاد یکی از روستاهای کشور رفت،درس خواند با یک واکمن که زائده گوشتی دختر داشت آشنا شد.با او ازدواج کرد و صاحب فرزند شدند.آن ها زندگی خوبی داشتند همه حسرت زندگی آن ها را می خوردند.سر به زیر بودند و کاری به کار عالم و آدم نداشتند.برای آن ها مسائل اجتمائی و سیاسی تره ای هم نمی ارزید.آن ها زندگی می کنند و در سال 1410 خراب خواهند شد و زائده گوشتی آن ها هم از بین خواهد رفت.
بعضی از بچه ها گفته بودن كه خیلی كم كار شدم.قبول دارم.اما هنوز هستم.گفته بودن حالا كه وقت نداری حداقل كتاب معرفی كن كه این خودش كاره.ما هم گفتیم باشه.نزدیكی های نمایشگاه كتابه بدك نیست ماهم چندتا كتاب بمعرفی ایم(یعنی معرفی كنیم).
((نویسنده فقط هرابال))
این حرف را ما نزده ایم جناب آقای میلان كوندرا زحمت آن را كشیده اند.همان كوندرای خودمان كه بعدن برایتان از او هم كتاب معرفی می كنیم.اما هرابال چه كار كرده كه نویسنده ای بزرگ مثل كوندرا او را چاق ترین(بزرگترین)نویسنده چكی می داند.جواب این است هیچ كار.هرابال فقط یك كتاب نوشته است.كتابی درباره یك كارگر ساده كه در یك زیر زمین نمور كار می كند.كارش هم این است كه كتابهای اوراقی و دست دوم را بی زحمت خمیر كند.((سی و پنج سال است كه دارم كتاب و كاغذ باطله خمیر می كنم))اما كارگر آنقدر با كتاب ها دوست شده است كه كتاب ها شده اند همه زندگی اش.با آن ها حرف می زند.یا مثلن وقتی نوشته های كانت در زیر باران خیس می شوند برای آن ها گریه می كند.بعضی ها می گویند این كتاب روزهای زندگی خود هرابال می تواند باشد چرا كه كارگر درباره فلسقه نیچه حرف می زند و حتا چنین گفت زرتشت نیچه را هم خوانده است.اسم این كتاب یك تنهائی پرهیاهوست.پرویز دوائی ترجمه اش كرده و انتشارات كتاب روشن با قیمت فقط 1700تومان چاپ كرده.(كتاب خوبیه،بخرین.خوندین،بدین ما هم بخونیم!)
مرگ دور از كلیمانجارو
زندانیان هر صبح در مکان معینی در درسدن جمع می شوند. یکی از دستوراتی که آنها موظف به انجام آن هستند، حفر زمین در جستجوی اجساد است و این چنین کندن زمین شروع می شوداین جملات را مردی در کتابش نوشت که برخلاف بسیاری از نویسندگان تجربه تلخ مرگ و جنگ را با گوشت و پوستش لمس کرد: کورت ونه گات ، متولد 11نوامبر 1922در ایندیاناپلیس امریکا بود. در سال 1945به علت ورود به خاک آلمان دستگیر و در زیرزمین کشتارگاهی در شهر «درسدن» آلمان زندانی شد اینم از آقای كورت ونه گات.اگر می خواهید بیشتر بدانید بی زحمت سری به آدرس های ْآخر مطلب بزنید.مرگ علت و دلیل نمی خواهد اما علت مرگ نویسنده سقوط از بلندی است كه روزنامه جام جم مقاله ی درباره نویسنده دارد با نام
در همان هنگام ، متفقین شهر درسدن را بمباران کردند و در این بمباران حدود 134هزار نفر جان خود را از دست دادند.بعد از این حمله وحشتناک ، زندانیانی را که جان سالم به در برده بودند، مامور کردند تا اجساد کشته شدگان را از زیر آوارها بیرون بکشند. ونه گات جزئیات این واقعه را بعدها به نحوی زنده و موثر در رمان «سلاخ خانه شماره پنج» توصیف کرد. این کتاب در همان سال انتشار، پرفروش ترین کتاب امریکا شد اما زمانی که به چاپ رسید، ونه گات دچار افسردگی شدید شد و تصمیم گرفت دیگر رمان ننویسد. «سلاخ خانه شماره پنج» در بحبوحه هیاهو بر سر جنگ ویتنام در سال 1969منتشر شد. وی زمانی در مصاحبه ای درباره جنگ ویتنام گفته بوداین جنگ ادامه همان کاری بود که در هیروشیما با خودمان کردیم تا بدانیم چقدر ظالمیم. این جنگ موجب شد تا این توهم که ما بر دولتمان نظارت داریم ، از بین برود.
پس از جنگ جهانی دوم ، ونه گات به عنوان گزارشگر پلیس فعالیت می کرد و تازه از سال 1950 بود که وی به عنوان نویسنده ای آزاد خود را وقف نویسندگی کرد. او پیش از آن که به عنوان نویسنده ای علمی تخیلی شناخته شود در دانشگاه شیکاگو به تحصیل در رشته انسان شناسی مشغول شد.
موضع وی در مقابل تاثیر نیروی عشق در زندگی بسیار شکاکانه و تردیدآمیز بود به طوری که عقیده داشت ، انسان ها بیشتر از آن که به عشق محتاج باشند نیازمند ادب و نزاکت در برخورد با یکدیگرند.
ونه گات در طول حیات خویش داستان های کوتاه ، نمایشنامه ها و رمانهای بسیاری نوشت که برخی از آنها خود آثاری هستند که احساسات ضدجنگ مردم امریکا را در زمان جنگ ویتنام منعکس می کردند. از مجموعه رمانهای او می توان به پیانونواز (1952) زنان غول (1959) شب مادر (1961) گهواره گربه (1963) خدا شما را بیامرزد آقای رزواتر (1965) صبحانه قهرمان (1973) اعدامی (1979) رودی والتر (1982) ریش آبی (1987) و زمان زلزله (1997) اشاره کرد؛ اما مهمترین اثر وی که در همان سال انتشار، پرفروش ترین کتاب امریکا شد، رمان سلاخ خانه شماره 5 است.
ونه گات
نامه ای برای همه
سلام!امیدوارم حالت خوب باشه و از این حرفا.پایان نامم تموم شد.معرکه اس.کولاکِ.تو 210 صفحه خانمان شعر کودک و نوجوان را مورد بررسی قرار دادم و ثابت کردم که این نوع شعر بی پدر و مادر نیست.شرح جلسه دفاعیه رو می تونی تو وبلاگم بعدن بخونی.مارکز حتمن می شناسیش یه آدم دیونه اس که همه بن کل از بچه و بزرگ اونو با صد سال تنهائی اش می شناسن.می گه زیستن برا نوشتنه.اگه یادت باشه بهت بارها گفته بودم ما با این کار یعنی وارد دنیای نویسنده ها شدن همه چیزو کنار گذاشتیم که بنویسیم .می تونی درباره تصمیم به نوشتن و چند و چون نوشتن و نویسندگی کتاب یه دیونه دیگه به اسم شهر یار مندنی پور و بخونی اسم کتابش ارواح شهرزاده.درباره داستانت یه نقد تو دوچرخه این هفته زده بودن نوشته بودن خیلی نمادین می نویسی.اما دلیل نمادین نوشتنو نگفته بود.نویسنده ها وقتی نمادین می نویسن که فقط می خوان یه عده با فهم نوشته هاشونو بخونن و ازش سر در بیارن.یه دوچرخه،همه فهمه اما یه دوچرخه که به سبک بیل جلو بره مال آدمای خاصه و پشتش هزارتا مفهوم هست.یه دلیل دیگه هم داره اونم اینه که نویسنده با خودش راحت نیست.یه کم همچی بگی می ترسه همه چیو لو بده.بهتره دست به کار شی .اگه دیدی درباره نوشته ات حرف زدن بدون ارزش داشته که درباراش حرف زدن.مثلن یه وقتی یه شاعر به اسم ایرانی که اصلن هم همدانیه(یعنی همشهری ماست)یه عبارت به کار برد که زمین و زمان ریختن سرش که :بابا تو دیگه کی هستی.ایرانی چیزی نگفت فقط یه عبارت تاریخی ازش جا موند که یه روز می فهمین که چقد چارپا بودین.عبارتش که تو یکی از شعراش سر درآورد این بود:"جیغ بنفش"بعدها که عقل مردم یه کم پیچیده تر شد و فهمیدن یه من ماست چقد کره داره نشستن جیغ بنفشو شاهکارش کردن به قولی پیرهن عثمانش کردن که :آهای سور رئالیستهای آبادی فرانسه ما هم از این حرفا داریم.می خوام بگم زمانِ که درباره همه چیز قضاوت می کنه اما فراموش نکن که بعضی ها از ما یه گونی بیشتر پیراهن پاره کردن.می دونن دنیا دس کیه و کدوم راه درسته.یه کم گوش بدیم بدک نیست.توصیه می کنم با دوتا سبک ادبی خودتو آشنا کن.یکی اش سبک سور رئالیسته که می تونم بوف کور و تو این سبک اسم ببرم.بعدش سبک رئالیسم جادوئیه که مارکز داره راه به راه تو این سبک اثر می ده.و سومین سبک(گفته بودم دوتا ولی حالا سه تا شد چرا؟چون ذهن من، منو تو دست خودش داره من نمی تونم پیش بینیش کنم)سیال ذهنه که خدا لعنتشون کنه که مصب آدم در میاد تا کتابو تموم کنی و یه کتاب تو این مایه ها که من به زور تمومش کردم و اسمشم خشم و هیاهوی فاکنره و یه کتاب ممنوعه دیگه ایرانی که خودتم بکشی نمی تونی پیداش کنی اسمش سنگ صبور صادق چوبکه.(از این نویسنده هرچی گیرت اومد بخون)هوشنگ گلشیری هم قبل از این که بیاد امامزاده عبدالله و دیگه نره یه کتاب داره تو همین سبک سیال ذهن اسمشم شازده احتجابه.اون حرفه پایانی ات روش جدید نوشتنه و نظر رولان بارته تو کتاب لذت نوشتن ( می خوام بگم که الانه ادبیات این کارو باید بکنه)اون می گه که ادبیات شکل هنر دراومده و باید مخاطبو وادار کنه به فکر کردن که حداقل یه فرقی با خر داشته باشه.عصر جدید چارلی چاپلینو حتمن دیدی اول گوسفندهارو نشون می ده که از تو آغل می آن بیرون بعد آدمارو نشون می ده که دارن از مترو میان بیرون.اونا همونائی ان که فکر نمی کنن و فکر تکمیل مثلث زندگیشونن(آشپزخانه،دستشوئی و تختخوابن)خوب بقیه حرفام باشه برا بعد ،نامه هات طولانی باشه.و اصلنم به این فکر نکن که داری برا من می نویسی بلکه فکر کن که داری برا همه می نویسی.مهم اینه که من هستم.اصلنم مهم نباشه که من جواب می دم یا نه بلکه این مهم باشه که یه نامه یه نوشته اس.و زیستن برای نوشتنه.همین.
مدتی نبودم و به رسم همه آدم های گم چند وقتی توی این گم آباد معلوم نبود دنبال چی می گشتم.بعد ناچار شدم بدون هیچ یافتی و دریافتی بدون صدای "یافتم یافتم"بازهم برگردم. دوستان سراغ گرفته بودند تلفنی و غیره ای که کدام گوری بودی پسر! و ما را مورد لطف جهان گستر و همیشه مستدام باد خودشان قرار داده بودند،الحساب اتفاق های خاصی افتاده بود و قرار است بیفتد.تولد دو نویسنده بوده(که البته منظور از نویسنده دوم ،یه مرده اس که قراره فردا به دنیا بیاد) و کارگردانی که اسم آخرین فیلمش را می گذارد میم مثل مرگ.
مارکز مرد راز آلود:در کتاب تاریخ ادبیات پرویز پرستوئی، روز پانزدهم اسفند مصادف با تولد جادوگر بزرگ قلم و خودکارو دفتر صد برگ،مارکز است.در این کتاب که از قرن کوزه و کاشی به جا مانده به نقل از مارادونا درباره این نویسنده آمده است: ((یَک بچه عجیب غریبه))و در ادامه می آورد: ((روز پانزده اسفند،ننه و بابا مارکز میرن تو حیاطشان.اونا عادت داشتن همیشه هرسال همین موقع باغچه شان را برا کاشت سبزی آماده کنن.پدر مارکز چند تار موی انسان قاطی سبزیها می بینه.زنشو صدا می زنه می گه"مگر نگفتم موهای سرتو اینجا نریز"زنش می گوید :"به جان دوتامان کار من نبوده"پدر مارکز خم می شه موها را توی دست راست مشت می کند و می کشه اما انگار چیزی به زمین چسبیده.دو دستی می گیره و می کشه.سر انجام یه بچه ترگل و ورگل چاق میاد بیرون انگشتهای پاش یه کم دراز بوده .چون به جای ریشه از آنها استفاده می کرده برا تغذیه و از این حرفها))مارادونا تولد بچه را نشانه آخر الزمان می داند و می گویند در نسخه نایابی، پدر و مادر مارکز آسمان را نگاه می کرده اند تا شاید منجیهای شرقی و غربی برسند اما خبری نمی شود و مارادونا بقیه روز تولد مارکز را اینگونه روایت می کند: ((پدر مارکز باورش نمی شود که بچه ای اینطوری به دنیا بیاید.اما زنش با یه حرف تاریخی همه چیز را منطقی جلوه می دهد.حرفی که بعد از گذشت هشتاد سال همچنان ما آن را از زبان دیگران می شنویم.حرف مادر مارکز این بوده"از بچه های این دور و زمونه هرچی بگی بر میاد.امان از دست بچه های این دور و زمونه"پدر مارکز قانع نمی شود و تصمیم می گیرد بچه را قاطی آشغال ها بریزد .اما در این موقع مارکز به حرف در می آید"من گابریل گارسیا مارکزم.نویسنده صد سال تنهائی،پائیز پدر سالار،کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و ..."پدر مارکز می پرسد:"اومدی اینجا چکار کنی؟"مارکز چشمکی می زند و آرام می گوید: "اومدم تا روایت کنم"تاریخ ادبیات نویسها و بی ادبیات نویسها می گویند که اشک شوق از چشم های پدر جاری شد و پسر را پند همی دادی"که جان پدر وقتتو صرف گیم و چت همی نکن برو و روایت کن))یکی از مربیان کانون در خاطرات خود در صفحه پانصد تا صفر(آخه این مربی دفترچه خاطراتشو با صفرها صفحه بندی کرده.مثلن هزار و دویست و دوتا صفری که کنار هم چیده شده اند یعنی صفحه هزار و دویست)نوشته است.:"6 مارس 1928 در روستای آراکاتا در کلمبیا پسری به دنیا آمد(یعنی از باغچه بیرون آمد)که ناف اش را با قصه بریده اند(تو روایت های مارادونا چنین چیزی نیامده)رفقایش او را گابو صدا می زدند.در 1967 مشهورترین رمان رئالیسم جادوئی را با نام "صد سال تنهائی"نوشت.))اما یه راز وجود دارد چون مارکز را باید مردی راز آلود نامید.در کتاب جدیدی که توسط بقال محله ای در شمال شرقی دوقوز آباد نوشته شده است و درباره زندگی و کار و بار مارکز است از یه راز بزرگ خبر داده: ((گابو(به عبارتی همان مارکز)چند سال پیش متوجه می شود که سرطان دارد.و خودش را از آن به بعد در محافل و انجمن های ادبی کرج خدا بیامرز معرفی می کند.او با روایت (همان حرفی که در بچگی زده بود من آمده ام تا روایت کنم)مرگ را شکست می دهد.مردم می بینند که هر روز صبح چیزی سیاه از شهرشان که اقامتگاه مارکز است به بیرون شهر فرار می کند و فریاد می زند که" بازم میام،بازم میام به خونتون."می گویند که مارکز هرشب مانند شهرزاد برای پادشاه مرگ حکایتی و داستانی تعریف می کند و به این وسیله تا کنون زنده است.))
اینها همه حرفها و حدیث هائی است که درباره مارکز زده اند و من امروز به یاد مارکز قرمه سبزی می خورم و باغچه مان را برای پیدا کردن مارکزی در ایران شخم می زنم.
هوشنگ گلشیری! تولدت مبارک!: اما انگار نویسندها پایان سال به دنیا می آیند.هوشنگ گلشیری پنج روز مانده به عید به دنیا می آید تا عید ادبیات داستانی با شکوه برگزار گردد.نویسنده مرده،درست که دیگر نیست که روایت کند اما او کتاب هایش را برایمان می خواند و مرده های امام زاده طاهر کرج چقدر خوش شانس اند که یک نویسنده آنجاست و روزهای مرگشان را می نویسد.اسم زنش فرزانه طاهری است و البته او هم مثل هوشنگ(نه در حد و اندازه او)نویسنده است و چیزهائی برای نوشتن دارد.هوشنگ گلشیری را زمانی که دانشگاه بودم شناختم با کتاب شازده احتجاب.بعد به کارهایش علاقمند شدم.درست یادم می آید وقتی زنده بود جلسات نقد بر پا می کرد.آن وقت ها ادبیات داستانی ما با دو نفر زنده بود.هوشنگ گلشیری و رضا براهنی.طوری که جناح بندی شده بود و هر کدامشان طرفدارها و شاگردهائی داشتند.مثلن می گفتند که یارو طرف طرفدار هوشنگ گلشیریه.نویسنده های جوان در خانه هوشنگ جمع می شدند تا نویسنده کارهایشان را بخواند و نظر بدهد.نویسنده خسته بود به اندازه کافی زندگی را نوشته بود.یک شب وسایلش را جمع کرد با زن و بچه هایش خداحافظی کرد . آخرین سیگارهایش را در مسیر پوک زد.آمد امامزاده.گفت:"چقد خسته ام"و آرام گرفت خوابید.گاهی پنج شنبه ها سری به نویسنده می زنم.و هنوز صدای خستگی اش به گوش می رسد و شاید هم دارد دنیای دیگر را روایت می کند.تولدش مبارک.
میم مثل مرگ آخرین ساخته رسول ملاقلی پور:اما فقط نویسندها نیستند که می میرند.مرگ رسول ملاقلی پور اعلان خطری بود برای کارگردان های سینمای ایران که بیشتر وقت ها توی خواب هپروت اند.کارگردانی که با آمدن آخرین ساخته اش به کلوپ ها مرد(مثل اینکه با دنیای رسانه ای ویدئو کلوپی میانه خوبی نداشته)میم مثل مادر توانائی این کارگردان، برای به زیر سلطه عاطفه در آوردن مخاطب را نشان می دهد.همه چیز را شما درباره اش می دانید و فقط می توان گفت:فعلن زود بود بمیری آقای کارگردان!
در آخر دو تا کتاب معرفی می کنم:
مترجم دردها نوشته جومپا لاهیری
چهار سیمای اسطوره ای نوشته جلال ستاری(درباره چهاره شخصیت افسانه با نام های تارزان،دراکولا،فرانکنشتاین و فاوست است که خواندن کتاب و دیدن فیلم ها خالی از لطف نیست)
عیدتون،خوش.روزهاتون به کام.
سلام به پائیزی که رفت و زمستانی که آمد ،سلام به ننه سرما و سلام برفی به شما
پائیز خیلی وقت ها کیف دست کودکی آدم می دهد و لی لی کنان تا مدرسه می برد.دم در ناظم جلو ات می ایستد و می پرسد:با کسی کاری داشتین آقا. و آن وقت است که می فهمی بزرگ شده ای و دیگر مدرسه ام راهت نمی دهند تا نقاشی بکشی و از روی هر غلط املائی صد بار جریمه بنویسی.
پائیز برگ ها را روی زمین پهن می کند تا خشک شوند و در مسیر باد مردی سر به زیر در فصلی از یک رمان عاشقانه ورق می خورد.یقه بارانی اش را بالا داده است و به قدم هایش نگاه می کند.زن از کنار مرد می گذرد و فصل پایانی رمان بسته می شود.مرد می خواهد برگردد و از اول، رمان را بدون حضور نویسنده زندگی کند اما ساعت های پاندول دار، بدون آغاز، فصل های سوخته را پر از آدم های سر به زیر می کنند که در خیابان قدم می زنند و همراه با خانه های سیگاری،سیگار می کشند.
و زمستان میانسالی زمین است.برف زمین را سفید می کند و بچه ها بلند بلند می خندند.بچه ها شکل یک کوچه اند در زمستان پر از آدم برفی و سرسره بازی.آن ها فردا به راحتی به مدرسه می روند.دستهایشان را هو می کنند .و ناظم هم نمی تواند جلو راهشان را بگیرد و خانم و آقا صدایشان بزند.آن ها می خندند.می دوند و نویسنده ای شعر اش را با سلام شروع می کند و با سلام به پایان می رساند.
سلام بچه ها !خوشحالم که هنوز منو فراموش نکردید چون من هر لحظه ،هر وقت به یادتونم.همه جا دنبالتون می گردم .تو ی برف ،توی پائیز ،توی داستان و توی شعر.اگه منو نمی بینید دلیل نمی شه که من نیستم.من به یادتون هستم،پس هستم.قسمت اول شعر جدیدمو تقدیم می کنم به همتون که به اندازه همه برفای دنیا با صفائید.
1
خوابت را تعبیر می کنم
به وقت زنی در بامداد
که از خیابان می گذرد.
خیابان خالی است
و کودکی های مردی
جدول ها را قدم می زند.
خوابت را تعبیر می شوم
من خواب دیده ام
کنار خیابان،
خانه می فروشند
فصل می فروشند
روز می فروشند
و من
روزی که نبودنت را تاب بیاورم
می خرم.
هزار پنجره فرو می ریزد
و خیابان سیاه می شود
و خیابان تاریک می شود.
من خواب دیده ام
کنار خیابان
(که تاریک می شود
که سیاه می شود)
تو را می فروشند
به وقت زنی در بامداد.
من هنوز زنده ام.و بریده بریده نفس می كشم.و به شما سر می زنم؛در رویا.ترانه ام برای اوقات ترانه ایتان.كه كم است در قرنی كه هوا بوی پوتین می دهد:
زودتر از خورشیدی تو دنیای من
بهتر از هر عیدی تو دنیای من
دنیامو تو چشم تو یاد می گیرم
روزی صدبار واسه چشمات می میرم
تو بخند كه خندهات شعر منه
غربت چشم تو تقدیر منه
اگه ماه قشنگه تو ،آسمونی
آسمون كوچیكه تو ؛كهكشونی
تو خود حرمت فصلی تو بهار
من زمینو تو بارون،آروم ببار
تشنمه، سیراب یادت می كنی
یادی از خونه خرابت می كنی
قفسی دیدم که پرنده ای را جستجو می کرد.یادم می آید چند سال پیش بود که بوسیله نشریه کارنامه با عمرا ن صلاحی آشنا شدم .توی کارنامه که حالا شده است بی نامه و دیگر چاپ نمی شود عمران طنز می نوشت : ((ما با ارو پائی ها فرق داریم.آنها بیرون تفریح می کنند و خوش می گذرانند و توی خانه هایشان استراحت می کنند اما ما ایرانی ها توی خانه هایمان خوش می گذرانیم و بیرون استراحت می کنیم))همین نوشته او نشان می دهد که او نویسنده ای اجتماعی و توانا بود با دیدی طنازانه مشکلات جامعه را بیان می کرد.امروز وقتی یکی از بچه ها خبر داد که عمران مرده است.گفتم این مرد تا زنده بود با همه کس و همه چیز شوخی داشت نکند مردنش هم شوخی باشد .اما نبود و همه نوشتن که عمران رفت.کتاب های زیادی از عمران به چاپ رسیده است.که عبارتند از :
آی نسیم سحری یه دل پاره دارم چند میخری
از گلستان من ببر ورقی، داستان ها و قطعات طنز
گزیده ادبیات معاصر : مجموعه اشعار عمران صلاحی
ناگاه یك نگاه : گریه در آب
یك لب و هزار خنده: طنزآوران امروز ایران
اما درباره زندگیش همین بس که خنداند و خندان مرد زندگی نا مه اش را می توانید در این آدرس بخوانید:http://www.poetry.ir/archives/000113.php
از عمران برای عمران : ((معلم از شاگرد می پرسه که نفت و با ط دسته دار می نویسند یا با ت دو نقطه.شاگرد جواب می ده با ط دسته دار تا هر وقت آتیش گرفت بتونیم دسته اشو بگیریم بندازیم بیرون.))
این شعر از یه دوست آدم برفیه که همه صداش می زنن فاضله:
پنجره
وا می شود
پنجره
بسته می شود
پنجره
وابسته می شود.
داشتم این نوشته را تایپ می کردم و نمی دونم مال کیه .روی کلمه پنجره چند دقیقه مکث کردم.با خودم می گفتم نکنه غلط املای دارم و پنجره را دارم اشتباه می نویسم.کلمه پنجره خیلی برایم غریب بود .انگار سال های سال که من پنجره ننوشته ام.پنجره زیر زبانم مزه بسته ای می داد.
اگر خانه ای ویران شود می شود ساختش اما اگر آدمی ویران شود ،نه.دارد تابستان تمام می شود و ما داریم دوره می كنیم شب را و روز را و هنوز را بی یكدیگر.من خسته ام این روزها، و احساس می كنم خستگی همه آدمها را روی دوش من گذاشته اند و من قرار است از همه فراز و فرودها ،بالا بروم؛پائین بیایم.بالا بروم،پائین بیایم ...دلم برای روزهای آدم برفی تنگ شده است.دلم برای همه بچه هائی كه یك روز بر مدار احساس با هم می چرخیدیم.روزنامه ها را می خوانم .اما خبرها خبرهائی نیستن كه من دنبالشان می گردم .خبرها طعم گس می دهند و زیر دندان های من سر می خورند.من به دنبال كسی ،چیزی می گردم تا بهانه ای قشنگ باشد برای زندگی:
(صبح)
در آستانه آینه زندگی می كنیم
اسكلت وار
با كله های خالی و بدن هائی پر از تنهائی
(ظهر)
من روزنامه ام
و توی خیابان با آدم های روزنامه ای راه می روم
ما صفحه اول به دنیا می آئیم
در صفحه اقتصادی دلقك می شویم
و از هزار قسمت تا می خوریم
(عصر)
پامان كشیده می شود به صفحه حوادث
باید غروب را دود كنیم
زندگی را
خلط های آرزومان پیر بالا می آید
كاریكاتور می شویم
و در صفحه تسیلیت ها می میریم
ما روزنامه ایم.
همه قصه چوپان دروغگو رو شنیدیم و كلمه به كلمه و خط به خط اونو حفظیم.اما تفسیر احمد شاملو خیلی قشنگ و دوست داشتنیه یه تاویل سیاسی از داستان.گرگها وقتی می خواستن به گله حمله كنن از یه استراتژی بهره گرفتن.رئیس گرگها رو كرد طرف بقیه گرگ ها و گفت :"ما به گله حمله می كنیم اما سری اول هیچ لطمه ای به گله نمی رسونیم.ما فقط چوپان و گله رو می ترسونیم".و این كارم كردن.چوپان شروع كرد به هوار داد:كمك كمك گرگ اومده.مردم با عجله خودشونو رسوندن.اما با كمال تعجب دیدن كه هیچ اتفاقی نیفتاده و همه گوسفند ها سالم ان.عصبانی شدن و به چوپان گفتن كه دروغگوه و رفتن.رئیس گرگا رو كرد سمت گرگا و گفت" حالا می تونین با خیال راحت به گله حمله كنین و هر چقد دلتون می خواد بخورین ناراحت اینم نباشین كه كسی بیا كمك چوپان.مردم دیگه حرفشو باور ندارن".خودتون كه بقیه قصه رو می دونین.حمله می كنن و ما بقیه قصه...احمد شاملو می گه این استراتژی گرگاس هر وقت و هر جا و توی هر قالب.
پنج شنبه سر قبر احمد شاملو بودم و جمعه سر قبر فروغ تو ظهیر.قبر شاملو رو که شکوندن و قبر فروغم که باید پول بدی بری ببینیش.چرا که ورود به قبرستان پنج شنبه و جمعه هاست.واقعن خوش به حال شاعرای اینجا؟!!!اما می خوام یه کتاب معرفی کنم .یه مجموعه شعر از پابلو نرودا:هوا را از من بگیر خنده ات را نه!.ترجمه شاعرانه و روان احمد پوری .این كتاب گزیده عاشقانه های نردواست كه در نوع خود بسیار بی نظیر است. نمونه شعر برای آشنائی بهتر:
باد اسب است:
گوش كن چگونه می تازد
از میان دریا،از میان آسمان.
می خواهد مرا با خود ببرد:گوش كن
چگونه دنیا را به زیر سم دارد
برای بردن من
مرا در میان بازوانت پنهان كن
تنها یك امشب،
آنگاه كه باران
دهان های بی شمارش را
بر سینه دریا و زمین می شكند.
گوش كن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.
با پیشانی ات بر پیشانی ام،
با دهانت بر دهانم،
تن مان گره خورده
به عشقی كه ما را سر می كشد
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.
بگذار باد بگذرد
با تاجی از كف دریا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید
زمانی كه آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو،
و تنها یك امشب
در آن ها آرام می گیرم،عشق من.
هتل كالیفرنیا ناكجایی است كه به ناگاه با آن مواجه می شویم؛ نقطه ی پایان . آنجا كه دیگر هیچ راه برای بازگشت به زندگی گذشته نمانده است . همه چیز عالی است همه چیز مهیا است اما ما خیلی خیلی دلمان برای آنها كه در زندگی دوستشان داشته ایم تنگ شده همه چیز مهیا است اما راه برگشتی نیست . هتل کالیفرنیا یکی از پر طرفدارترین ترانه های گیتار این سال هاست که در هزار و نهصد و نود و چهار گروه ایگلز اجرا کرده است. هتل کالیفرنیا را معادل ناکجا آباد مدینه ی فاضله هیچستان و شهرپریان ما آورده اند .
متن را با ترجمه در این جا بخوانید :http://polha.mihanblog.com
و از اینجا دانلود کنید :
http://www.pragard.com/download.aspx?lid=151http:
امروز
سه ابر در آسمان بودند
شکل پیری ابرهایی
که پیش از این گریسته بودند
مادر پنجره را بست
تا پدر در خواب گریه کند
بچه ها
روی دیوار اتاق
مادر و پدر و مرا می کشیدند
با کله های بیضی و باسن های مربعی
و با ماژیک قرمز
سه حرف کشیدند
که دنباله اش را
باران ناسزا می شست
بچه ها گریستند
م.ت
شعری برای كسی كه
در سرزمین های دور دست
شكل من است :
در خبرهای امروز
كسی را نخوانده ام كه تو
كسی را ندیده ام كه تو
ورق می زنم
آواره های فلسطینی
آواره های لبنانی
آواره های مخمور چشمی كه تو
تعداد تلفات
مژگانت را نشان می دهد
صلیب سرخ لبانت را امداد كن
تیتر اول ، صفحه ی اول :
هزار گوشه ی شهر تركید
قلبها را بمب گذاشته اند، و تو
روی روزنامه
تره هم خورد نمی كنی
شعرهایی از دوست خوبم محسن توحیدیان دبیر سرویس ادبی هفته نامه ی پیک همدان
۱
تمام روز از دیوار صدای گریه می آید
چند كوچه پایین ترشاید
مردی می میرد
چند كوچه بالاتر شاید
زنی می زاید
تمام روز از دیوار صدای گریه می آید
۲
سرم را
برای روزهای بعد نگه می دارم
برای پیچیدن مزامیر
در قطار تاریك
برای جفت گیری
در فصل های طولانی
در تمام ماهتاب.
و ریشه هایم را
برای پرندگان تاریك
در برف
و سایه هایم را
برای تابش خورشیدهای الفبا.
از اوایل آفتاب
زخم های كوچك را
برای بوسه های طولانی
۳
دریایی
كه به سمت خیابان ما
كج می كند
نامش را
در توفان دیروز
از یاد برده است
بچه ها
پنجره ها را
به گرده اش می بندند
نامش را می پرسند
و به شهر های دور می روند
۴
دلتنگ ابرهای این سمت جهانم
نامی نداری كه صدایت كنم
فرو می رود تمام روز در استخوانم
نامی نداری كه صدایت كنم
نامی ندارم كه صدایم كنی
نامی نداری كه صدایت كنم
۵
شاید یکی از همین روزها
یکی از بچه های محله ی پایین
قلبم را بیاورد
یکی دیگر دستهایم را
دیگری دهانم را
شاید یکی از بچه های محله ی پایین
باآفتاب بیاید
آنوقت بتوانم
با دو دست و قلب و دهان
زیر آفتاب
حسابی خنده کنم
شیرم كه پنجه های من آرایش من است
آرایش نمایش فرسایش من است
این پنجه ها كه پنجره ی بخت من شدند
حالا ببین چگونه پر خارش من است
بنگر چگونه شعله ی امید كور شد
اكنون كه فصل پرتو آسایش من است
خونم بریز ای پسر مرگ ! زود باش!
حالا كه با شغال سر سازش من است
یك شیر خسته طعمه ی كفتار می شود
آهسته تر دریده شدن خواهش من است
نادر حقی
بعضی وقت ها که دلتنگ می شم شروع می کنم به قدم زدن در شعر.بعد خودمو می نشونم و شعرمو چند بار برای خودم می خونم.به قول محسن که هروقت زنگ می زنه می گه:به خودت سلام برسون.منم می گم:سلام به بن بست(گاهی وقتا)سلام به امید(و این درست موقعیه که شعر منو از بن بست بیرون می کشه)من یه نظر دارم شاید غلط باشه .خوب نظر دیگه.من می گم خدا اول انسان هارو شاعر خلق می کنه و اونا بعد آدم می شن.حالام دلتنگم و پر از شعر و نمی دونم باید برای کی بخونم .شنونده زیاده ها مثلن بقال کوچمونم گوش می ده ولی شعر فهم کمه.الانی دارم دیوان ایرج میرزارو مرور می کنم.من که ار داستان منوچهر و زهراش خیلی خوشم می یاد.فیلمم می بینم.راهم می رم.حرفم می زنم.نگاهم می کنم.غذا هم می خورم.سوار ماشین هم می شم ولی خیلی دلتنگم.دلتنگ دیدن ها و ندیدن ها.دلتنگ زندگی .خدا.دوستا.باران.خودم .شعر.و وقتی دلتنگم شعر می گم.این شعرو تقدیم می کنم به شما .به شمائی که دارید این شعرو می خونید.بعد که خوندید چکار می کنید؟پولشو می دید.
كوه واری هستی
با دو پلنگ صورتی كه لبانت
و از محزونیت این دریچه ها
برای مسافران باد دست تكان می دهی
كوه وارم!
چشمانم بوی باروت می دهند
بوی بی حوصلگی
جنازه ام را به خاك های دوردست سپرده ام
به خاك سپاریم كه نیامدی
لا اقل بیا چای دم كنیم
واز میان دست های هم بنوشیمش
بیا! كوه وارم !
سنگ ترینم! بیا!